باده ی کهن مثل اکثر داستان های فصیح در جنوب کشور سیر میکند. جایی که نفت هست. جایی که عشق هست. جایی که رنج هست.
نوشتاری بر باده ی کهن اثر اسماعیل فصیح
زان پیش که خواستی منت خواسته ام
عالم ز برای تو بیاراسته ام
(کشف الاسرار)
در سرتا سر کتاب، ذکر عشق است و بس. عشق نه از نوع زمینی. عشق به الوهیت باطن.
این عشق گاهی از زبان قرآن، گاهی در کشف الاسرار و گاهی در غزلهای حافظ و مناجات عرفانی مولوی بیان میشود.
داستان ابتدا فضای آشنا و تکراری (جنوب _ نفت و آشنای غریبه ای از فرنگ برگشته) را تداعی میکند. آن طور که اسماعیل فصیح میخواهد.
ادامه داستان ؛ با ریتم آهنگین و دلنشین عشقی ناباورانه را رقم میزند. عشقی که دوست داری با آن همراه شوی. عشقی که عطر خاصی را در فضای دلت می پراکند. با صدای عشق همراه میشوی . در سلوک و عرفان مولوی و حافظ و حلاج غرق میشوی. گاهی هوس میکنی کتاب را به کنار بگذاری و قرآن را بازکنی. گاهی دوست داری بلند شی و سماع کنی و چرخ بزنی. و گاهی دلت میگیره و غرق در خودت میشوی. وقتی حس میکنی که اینجا هستی و تا معبود فاصله ای جز رگ گردن نداری.
کتاب گرچه بیانی شیرین دارد، اما خیلی زود تو را با واقعیت زندگی عجین میکند. خیلی زود از دنیای عرفانی خارجت میسازد و تو را به انتها میرساند. مقصد را با میدا چندان فاصله نمی اندازد اما وقتی به مقصد رسیدی حس خوبی داری. حس عاشق شدن. عشق الهی. عشق خدایی.
نکته ای از نگاه من : نویسنده می توانست این داستان را بلند تر بنویسید و لذت غرق شدن در عرفان مولانا و سلوک حافظ و معراج حلاج را طولانی تر کند. این تمنای خواننده خود حکایت شیرینی داستانهای اسماعیل فصیح است. قلمش جاودانه و زندگی اش سرشار از عشق خدا باد.